تبلیغات
هر کسی رو که دوست داری آزاد بذار!!! اگه قسمت تو باشه بر میگرده وگر نه بدون از اول مال تو نبوده... - کابوس
یکشنبه 22 آبان 1384

کابوس

   نوشته شده توسط: حمیدرضا    نوع مطلب :زندگیه خودمه ،

این داستان خلاصه و ترکیبی از واقعیت و تصورات ذهن منه؛ داستانی که مثل یه کابوس همیشه کنار من بوده. کابوسی وحشتناک  دیگه این که کجاش حقیقت و کجاش تصوره با خودتون. ( همه اسم ها برای امنیت ساختگی هستند )

اوایل اردیبهشت سال ۱۳۸۴ بود و چون ۲ سال پشت کنکور بودم حال و حوصله درس خوندن نداشتم و هنوز ۲ ماه نشده بود که مودم گرفته بودم ( ۲۸ اسفند ۸۳ ) حسابی میشستم پای چت؛ اون روز هم مثل بقیه روزها وارد چت روم شده بودم؛ داشتم تکست هایی رو که بقیه می زدن می خوندم که یه دفعه به سرم زدم یه دوست پیدا کنم ( البته دختر ) به همین دلیل با یه آی دی دیگه رفتم و هر آی دی دختری که تو لیست روم می دیدم باز می کردم و بهش پی ام می دادم ( من دنبال یه دختر خانوم خوب برای دوستی می گردم ؛ اگر مایلید پی ام بدین ) اگر جوابی می شنیدم که هیچ وگرنه یه باز می زدم بعدش پنجره اون ای دی می بستم. در همین حین به دختر خانوم جوابمو داد. خودمو معرفی کردم : ( سینا  ۱۹ تهران ) اونم خودشو معرفی کرد ( بهاره   ۱۸  گرمسار ) بعدش گفت که عجله داره  و می خواد بره. منم ادش کردم و گفتم که خوش بگذره . پیش خودم گفتم این که از همین این جوری به من اهمیت نمی ده آخرش می خواد چی بشه. البته گفته باشم که چند وقت قبل از این هم از یه دختر خوشم می اومد ولی ضد حال بدی ازش خورده بودم ( شنیده بودم که از اون پسر بازهای درجه یکه ) و یه جوری از دخترها می ترسیدم . بگذریم ؛ دوباره کارمو ادامه دادم تا یه نفر دیگه هم جواب داد ؛ خودمو معرفی کردم و اونم همین تور ( نازی   ۱۷   گرگان ) تقریبا یه نیم ساعت باهاش چت کردم از دوستش گفت که اونو دوست نداشته و فقط به فکر سو استفاده از اون بوده و  ۲ ماهی که باهاش دوست بوده و از خونشون و ...  . بعدش گفت که می خواد بره منم ادش کردم و باهاش خداحافظی کردم خودم هم خسته شده بودم و بلند شدم. بیشتر فکرمو همین نازی به خودش مشغول کرده بود تا اون بهاره خانوم. خلاصه من به ۲ روزی به این آی دیم سر زدم ولی از هیچ کدوم خبری نشد منم برای جفتشون آف گذاشتم ( سلام پس شما هم از اون دخترایی هستید که یه بار چت می کنن بعدش دیگه جواب نمی دن ؟ البته ایرادی نداره من که عادت دارم ( این جمله رو من معمولا به دو دلیل تو حرفام به کار می برم   ۵ ٪ برای این که طرف دلش بسوزه و ۹۵ ٪ برای این که یاد خودم بندازم که هنوزم بدبختی ) نازی خانوم جوابمو داد و گفت که می خواد برای امتحانای خرداد درساشو بخونه و نمی خواد که دیگه به هیچ پسری وابسته بشه ولی از بهاره خانوم خبری نبود . بعد از اون مجبور شدم یه ۳ روزی برم جایی و نتونم آی دیمو چک کنم؛ وقتی برگشتم چند تا آف داشتم از دوستم؛ از نازی و .... در میان آفا یکی بود از بهاره که نوشته بود ( اشتباه می کنی زود برداشت کردی من مجبور شدم برم سفر و الان هم یه قرار بزار می خوام باهات صحبت کنم ) من هم با توافق خودش یه قرار برای ۴ روز بعدش گذاشتم . با هم صحبت کردیم و تازه فهمیدم که اشتباه می کردم و این بهاره خانوم خیلی با مرام تر از نازیه. خلاصه چت های من با این بهاره خانوم ادامه داشت تا این که کم کم هر دومون به هم علاقه مند شدیم ( البته از طرف خودم مطمئنم ولی از طرف اون نمی دونم ) یه روز من بهش وب دادم و چند روز بعدش اون؛ وااااااای اصلا باورم نمی شد دختر به این قشنگی با من دوست شده باشه حتی بعضی وقتا فکر می کردم که بهاره خانوم وبو به سمت دوستش برگردونده و این دوستش بوده که من تو وب می دیدم و خودش داشته باهام چت می کرده؛ اصلا باورم نمی شد من با این شانس؟ نه امکان نداره. خلاصه دوستیمون ادامه داشت تا در اولین روزهای مرداد که قرار شد برم و ببینمش ( یه جورایی تو هر کاری پایه ام ) مخ یکی از دوستامو زدم تا باهام بیاد و دوتایی رفتیم گرمسار این قدر عجله داشتم که تقریبا یه ۲ ساعت زودتر رسیدم و با ۳۰ دقیقه ای که اون بهاره خانوم دیر اومدن شد ۲:۳۰  کافی شاپی که قرار گذاشته بودیم بسته بود و کافی نتی که بعدش قرار شد بریم برقش قطع شده بود؛ دوباره داشتم بد شانسیمو جلوی چشمام احساس می کردم؛  بهاره و دوستش راه افتادند و ما رو بردن به یه کافی شاپ دیگه. خلاصش کنم بعد از ۲۰ دقیقه که دوستامونو پیچوندیم و تنها شدیم هیچ کدم رومون نمی شد صحبت کنیم ( بماند که آخرش مجال نمی دادیم دیگری صحبت کند ) بعد از ۲ ساعت که به سختی دل کندیم هدیه هامونو به هم دادیم و خداحافظی کردیم. ساعت ۱۰ بود که رسیدم خونه. من به خاطر اون ضد حالی که از اون دختر اولی که اصلا باهاش صحبت هم نکرده بودم خورده بودم اعتمادم نسبت به همه از بین رفته بود و نمی دونستم باور کنم که این دختر به من وفاداره و هر لحظه آماده بودم که از طرف بهاره هم طرد بشم. ترجیح می دادم به اتفاقات تلخی که امکان داره بیفته فکر کنم تا اگر پیش اومد برام عادی باشه و اگر هم پیش نیومد که چه بهتر؛ ولی از این می ترسیدم که عین چند ماه پیش همش به چیز های خوب فکر کنم و در آخر خودمو تو کویری بدون حتی یه علف ببینم. ولی نمی تونستم علاقه خودمو به بهاره خانوم فراموش کنم. خیلی دوستش داشتم؛ از روی علاقه به گرفتن دستاش و چیزهای دیگه فکر می کردم ولی حتی به خودم جرات نمی دادم که به روابط ناجور با اون فکر کنم و اگر هم ذره ای فکرم به اون سمت می رفت حالم از خودم به هم می خورد؛ حتی فکر کردن به این که امکان داره بهاره خانوم چند وقت دیگه دست یه نفر دیگرو بگیره و به یه نفر دیگه بگه دوست دارم دیوونم می کرد. توی ذهنم همیشه کابوسهامو مرور می کردم ( یعنی امکان داره یه روز بیاد بگه دوست ندارم؟ امکان داره با یه نفر دیگه ببینمش؟ اصلا منو دوست داره؟ ) همیشه چیز هایی تو ذهنم بود که برای به عاشق مثل فرو رفتن تو باتلاقه و برای کابوسهای خودم هم یه اسم انتخاب کرده بودم( سعید ) همیشه بهت خودم می گفتم : احمق؛ این بهاره خانوم یه سال دیگه میره دانشگاه و اونجا هم یه آقا سعید پیدا میشه که دل این اون بهاره خانومو بد جوری بدست میاره ؛ تو هم سرت بی کلاه می مونه ) خلاصه حساب کنید من از ۲۴ ساعت تو یه روز تقریبا ۱۵ ساعت بیدار بودم که دروغ نگفته باشم تقریبا ۱۲ ساعت تو فکر بهاره جونم بودم و از هر ۱۰۰ تا فکری که در موردش می کردم ۹۸ تاش در مورد سعید و کابوسهام بود بهدها به خودش هم گفتم اونم به شوخی گفت : تو ذهن منم یه سعیده خانومی هست که همیشه با تو و نمی دونم هر دفعه شوخی می کرد یا جدی می گفت یا می خواست منو اذیت کنه می گفت : الان سعید اومده دنبالم بریم بگردیم ولی من به همون دلیلی که قبلا گفتم حرفاشو جدی می گرفتم ولی به روی خودم نمی آوردم در آخر هم بهم می گفت : اشتباه می کنی من فقط با تو می مونم

خلاصه من دانشگاه قبول شدم و قرار شد که برم به خاطر همینم دوباره رفتم که ببینمش البته تنها دیدمش و بعدش هم دانشگاه

باورتون نمیشه دوری از خانواده و کم شدن اون آزادی که تو اون ۲ سال داشتم باعث شده بود روحیمو ببازم ولی فکر به بهاره تنها امیدی بود که به زندگیم داشتم و با همون امید این مدتو گذروندم البته تو مدت هم یه بار دیگه دیدمش. یه بار پیش خودم گفتم اگر برای کادوی تولدش یه چیزی بخرم و بدون مقدمه برم ببینمش حتما خوشحال میشه ؛ هر اطلاعاتی که می خواستم ازش غیر مستقیم گرفتم آدرس مدرسشو و خیابونهایی که از اونها رد میشه تا به خونشون برسه یه روز یه هدیه ای که به نظر خودم خیلی قشنگ بود خریدم و رفتم گرمسار نزدیک مدرسشون تو یه خیابون ایستادم وقتی اومد تعقیبش کردم تا در یه موقعیت مناسب برم نزدیک بعد از چند تا خیابون دیدم مسیرش اونی نیست که تو چت گفته بود پیش خودم فکر کردم داره میره خونه دوستش یا فامیلش ادامه دادم رفت تو یه پارک تعقیبش کردم یه دفعه خشکم زد چیزی که می دیدم باورم نمی شد. رفت جلو و با یه پسر دست داد بعدش هم روی صندلی کنار هم نشستن ( دست در دست هم ) خواستم به خودم امیدواری بدم گفتم حتما دایی یا عموشه موندم چه کار کنم خودمو جمع کردم یه فکری به ذهنم رسید ساعت مچی خودمو باز کردم و گذاشتم تو جیبم جلو رفتم بهاره منو دید ولی قبل از اینکه حرفی بزنه دهنش بسته موند تعجب کرده بود نزدیک تر رفتم گفتم : ببخشید آقا ساعت چنده؟ اونم گفت : ۱۱:۴۵ گفتم : ممنون آقا شما قیافتون خیلی برام آشناست اسمتون رضا نیست؟ گفت : نه . گفتم : میتونم بپرسم اسمتون چیه؟ گفت : اسم من ....  . با شنیدن اسمش قلبم داشت از سینم کنده می شد؛ درست حدس زدید اسمش سعید بود ؛ اون یه ذره نیرویی که تو بدنم مونده بودو جمع کردم و گفتم : ببخشید اشتباه گرفتم اونم گفت : خواهش می کنم. شروع کردم تو خیابونها قدم زدن چیزی نفهمیدم تا این که دیدم از اون هدیه خبری نیست نمی دونم چی شده بود و ساعت هم ۶:۵۵ عصر بود از یه آقا آدرس ترمینالو پرسیدم ۱۵ دقیقه پیاده راه بود رفتم سوار اتوبوس شدم هوا تاریک شده بود ساعت نزدیک ۱۰ بود که رسیدم تهران. همون شهر بود با همون آدمهایی که داشت فقط این من بودم که برای دومین بار و چندین مرتبه شدید تر از دفعه اول داشتم بد بختیمو ورق می زدم.


مژگان
سه شنبه 24 آبان 1384 04:11 ق.ظ
سلام داستان قشنگی بود ولی یه چیزی آدم هر جوری فکر کنه همون اتفاق می افته کاش میتونستی قشگ تر فکر کنی اما تو از اول به خودت تلقین کردی که سعید جای تو رو میگیره و اخرش هم اونطوری شد .....راستی با یه بوسه اوج میگیره نه موج....به امید فرداهای بهتر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر