تبلیغات
هر کسی رو که دوست داری آزاد بذار!!! اگه قسمت تو باشه بر میگرده وگر نه بدون از اول مال تو نبوده... - داستان یک محبت
جمعه 4 آذر 1384

داستان یک محبت

   نوشته شده توسط: حمیدرضا    نوع مطلب :ضربان قلب ،

یك روز صبح زود از خواب برخاستم تا طلوع آفتاب را تماشا كنم. به راستی كه ز یبایی آفرینش خدا وصف ناپذیر بود. نگاه می كردم و خداوند را برای كار عظیمش می ستودم . در حالی كه نشسته بودم حضور خداوند را در كنار خود احساس كردم .

او از من پرسید:« آیا مرا دوست داری؟».

جواب دادم:«البته! تو خداوند و خدای من هستی.»

بعد پرسید:« آیا اگر از نظر جسمی مفلوج بودی، باز هم مرا دوست داشتی؟» پریشان خاطر شدم. به دستها، پایها و مابقی اعضای بدنم نگاه كردم و به خود گفتم: از انجام كارهای زیادی ناتوان خواهم شد. كارهایی كه الان بسیار طبیعی به نظر می رسند. اما با اینحال چنین جواب دادم:« كمی مشكل خواهد بود ولی باز هم تو را دوست خواهم داشت.»

 خداوند چنین ادامه داد:« آیا اگر نابینا بودی، باز هم آفرینش مرا دوست داشتی؟» كمی فكر كردم. «چطور می توانستم چیزی را كه نمی بینم دوست داشته باشم؟ » اما در همین حال به یاد نابینایان زیادی افتادم كه اگر چه نمی دیدند، ولی باز هم خداوند و آفرینش او را دوست داشتند. پس جواب دادم:« فكر كردن در این مورد كمی مشكل است ولی باز تو را دوست خواهم داشت.»

خداوند از من پرسید اگر ناشنوا بودی چطور، آیا به كلام من گوش می كردی؟»

چطور می توانم چیزی را كه نمی شنوم، گوش كنم!

اما فهمیدم ، گوش كردن به كلام خداوند فقط با گوشها صورت نمی گیرد بلكه با قلب هم انجام می شود.

جواب دادم:« اگر چه مشكل است ، ولی باز به كلام تو گوش خواهم كرد.»

خداوند بار دیگر پرسید:« آیا اگر لال بودی باز هم مرا می پرستیدی؟»

چطور ممكن است بدون داشتن صدا خداوند را بپرستم؟

ناگهان این عبارت به ذهنم خطور كرد: خداوند را با تمامی دل و جان می پرستم. پرستش خداوند تنها سرود خواندن نیست ، شكر گذاری های قلبی ما، زمانی كه شرایط سخت است خود نوعی پرستش است.

سپس چنین جواب دادم :« حتی اگر جسماً هم نتوانم تو را بپرستم ، باز اسم تو را خواهم ستود.»

بلافاصله خداوند پرسید :« آیا با تمامی قلب خود مرا دوست داری؟»

با شجاعت و اطمینان قلبی فراوان ، پاسخ دادم :« بله خداوند!

 تو را دوست دارم ، زیرا تو تنها خدای راستین هستی!»

از پاسخی كه داده بودم ، احساس رضایت داشتم . انگاه خداوند گفت:« پس چرا گناه می كنی؟»

جواب دادم:« من كامل نیستم ، فقط یك انسان هستم

«چرا زمان صلح و آرامش و زمانی كه همه چیز بر وفق مراد تو است، از من خیلی دور هستی ؟ چرا فقط هنگام سختی ها به طور جدی دعا می كنی؟»

هیچ جوابی نداشتم ، فقط اشك….

خداوند ادامه داد:

چرا هنگام پرستش به دنبال من می گردی، گویی كه پیش تو نیستم؟

درخواستهایت را با بی تفاوتی عنوان می كنی؟ و چرا بی وفایی؟

اشك ها همچنان از گونه هایم جاری می شد.

چرا این قدر از من خجالت می كشی؟

چرا پیغام های خوش را نمی رسانی؟

چرا به هنگام سختی و جفا به نزد دیگران می روی تا اشك بریزی، در حالی كه من شانه های خود را در اختیار تو گذاشته ام؟

چرا هنگامی كه كاری را به تو می سپارم تا مرا خدمت كنی، بهانه های مختلف می تراشی؟

به دنبال جوابی می گشتم، ولی هیچ پاسخی نداشتم.

«اگر تو از زندگی لذت می بری، به خاطر این است كه من خواسته ام تا تو از این نعمت برخوردار باشی. به تو استعدادهایی بخشیدم تا مرا خدمت كنی، ولی تو همچنان به راه خودت می روی.

كلام خود را برای تو كشف كردم، ولی تو از این دانش استفاده نكردی . با تو سخن گفتم ، ولی گوشهایت بسته بود. اجازه دادم كه شاهد بركات من باشی ، ولی چشمان خود را بر گرفتی . خادمین خود را نزد تو فرستادم ، ولی تو با حالتی منفعلانه اجازه دادی كه دور شوند.

صدای دعای تو را شنیدم و به همه آنها جواب دادم.»

«آیا حقیقتاً مرا دوست داری ؟»

نمی توانستم جواب بدهم. چطور می توانستم؟»

فوق از تصورم ، حیرت زده بودم . هیچ عذری نداشتم . چه چیزی می توانستم بگویم !

 

قلبم گریست، و هنگامی كه اشكهایم جاری شد، چنین گفتم :«ای خداوند، خواهش می كنم مرا ببخش. من لیاقت آن را ندارم كه فرزند تو باشم.»

خداوند چنین پاسخ داد:« این فیض من است ، ای فرزندم.»

گفتم: چرا مرا می بخشی ؟ چرا مرا دوست داری؟

خداوند جواب داد:« چون خلقت من هستی . تو فرزند من هستی . من هرگز تو را ترك نخواهم كرد. وقتی گریه می كنی ، دلم برایت می سوزد و من هم به همراه تو گریه می كنم. وقتی از شادی فریاد بر می آوری ، من نیز با تو شادی می كنم . اگر سرخورده شوی ، من به تو امیدواری خواهم داد. اگر بیافتی ، من تو را بلند خواهم كرد و اگر خسته شوی تو را بر دوش خواهم كشید. من تا انقضای عالم با تو خواهم بود، و تو را تا به ابد دوست خواهم داشت.»

هرگز تابه این اندازه با صدای بلند گریه نكرده بودم . چطور توانسته بودم تا این حد سرد باشم ؟ و چطور به خود اجازه داد بودم كه اینچنین قلب خدا را به درد بیاورم؟

از خداوند پرسیدم :« چقدر مرا دوست داری؟»

خداوند دستهای خود را باز كرد و من دستهای سوراخ شده اش را دیدم.


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر